متن سخنرانی حجة­الاسلام و المسملین آقای سید محمود دعایی
از الطاف حق تعالی و بلندنظری دوستان و یاوری بختِ کارساز من است که امروز مجال حضور در جمعی را یافته­ام که جز عنایت آنان و ارادت این بنده، وجه دیگری نمی­بینم که جواز ورود به آستان بلندِ عنقای علم و دانش را به این خدمتگزار اهالی فرهنگ بدهد. مگر اینکه به پاس رأی همشهریانم در انتخاب مرحوم دهخدا به نمایندگی کرمان (در مجلس دوم)، دوستان گرامی مصلحت دیده­اند که مرا نیز به این محفل دانشوران بپذیرند تا همچنان سخن مرحوم دکتر باستانی پاریزی بر کرسی بنشیند که عهد کرده بود: «نباشد مجمعی یا سمیناری که من در آن شرکت کنم یا مقاله­ای بنویسم، مگر اینکه در آن، به تقریبی یا به تحقیقی، یاد کرمان به میان آید» و اکنون در آستانه سالگرد در گذشت او، من وظیفه آن عزیز را به عهده گرفته­ام که در تنظیم لغت­نامۀ دهخدا نیز دخیل بود و خود را «همزاد اطلاعات» می­دانست.
به همین مناسبت جا دارد از بزرگان دیگری نیز یاد کنم که ضمن همکاری با لغتنامه، دیدۀ لطف و مرحمتشان بر روزنامۀ اطلاعات باز بود و ما مفتخر به چاپ مطالبشان بودیم؛ کسانی چون مرحومان: استاد ایرج افشار، دکتر حسن احمدی­گیوی، استاد محمد پروین­گنابادی، دکتر عزیزالله جوینی، دکتر محمد اسماعیل رفیعیان، دکتر محمد امین ریاحی، علی اکبر سعیدی سیرجانی، دکتر جعفر شعار، علامه ابوالحسن شعرانی، دکتر سیدجعفر شهیدی، دکتر ذبیح الله صفا، دکتر سیدمنوچهر مرتضوی، دکتر محمدجواد مشکور، دکتر محمد معین و استاد جلال­ الدین همایی. از خداوند می­خواهیم که بازماندۀ این جمع عزیز را برای ما نگه دارد، یعنی آقایان: دکتر حسن انوری و دکتر علی اشرف صادقی را.
چه شد که روزنامه­نگار سیاسی و فعال و هوشمندی چون دهخدا، پس از پیروزی جنبش مشروطیت و ریاست بر مدرسه عالی حقوق و علوم سیاسی، گوشۀ انزوا گزید و از عرصۀ سیاست به پهنۀ فرهنگ روی آورد و به کار دشوار و خسته­کنندۀ لغت­نویسی پرداخت تا به قول مرحوم علامه قزوینی: «بزرگترین و جامعترین و نفیس­ترین فرهنگ را بعد از اسلام برای زبان فارسی فراهم آورد که هیچ کس فرهنگی شبیه آن در بسط و وسعت لغات و هیچ مجموعه­ای از اشعار بدین وسعت و کثرتِ عدۀ اشعار جمع نکرده است».
این پرسش مهمی است که پاسخش ما را از انگیزۀ بزرگانی همچون فردوسی و در روزگار معاصر، ملک­الشعرای بهار آگاه ­می­کند. تاریخ ایران نشان داده است که مهمترین نقطۀ قوّت ما – به خصوص در دوران اسلامی – فرهنگ غنی و پربار ماست؛ بنابراین باید پیوستگی و استواری آن در هر زمان و مکانی، بنا به مقتضیات عصر حفظ شود و از آسیبهایی که دشمنانِ آگاه و دوستان نادان می­رسانند، در امان بماند. این است که علامه دهخدا می­گوید: «اگر پیوستگی تاریخ از میان برود، ملتی بی­سابقه و بی­مفاخر خواهیم شد و دشمنان ما همین را می­خواهند... مواد کتاب حاضر (یعنی لغتنامه) در ظرف 45 سال با مخارج گزاف تهیه شده، و اگر عشق و علاقه نبود، هرگز نوشته نمی­شد و اگر نوشته می­شد، این همه وقت و سعی در وی مبذول نمی­گردید... اگر قائد و باعث من، نام و نان بود و اگر این کتاب برای پول و کسب شهرت نوشته می­شد، این نبود.»
مرحوم دکتر سیدجعفر شهیدی که حدود 50 سال در حیات و مماتِ دهخدا با او همکاری کرد، قائل بود که دهخدا در کارش اخلاص داشت؛ آری، اخلاص داشت که شخصی همچون استاد شهیدی – مجتهدِ نجف رفته – را که می­توانست از فقهای طراز اول شود و به قول دهخدا گر بی­نظیر نبود، کم­نظیر بود، جذب کرد و تا پایان کار اینجا نگاه داشت. اگر می­خواهیم این بزرگان سرمشق جوانان و آینده­سازان باشند، باید انگیزه­هایشان را نیز درک کنیم و بشناسیم. فردوسی می­گوید: «سخن پیش فرهنگیان، سَخته­ گوی»؛ پس ناگریزم که در جمع شما عزیزانِ فرهیخته، به سخنان خود دهخدا در مقدمۀ لغتنامه استناد کنم که انگیزه­اش را این گونه بیان می­کند:
«مرا هیچ چیز به تحمل این تعب طویل، جز مظلومیت مشرق در مقابل ستمکاران مغربی وانداشت؛ چه، برای ­­­نان همۀ طرق به روی من باز بود و با ابدیت زمان، نام را نیز چون جاودانی نمی­دیدم، پایبندش نبودم. می­دیدم که مشرق باید به هر نحو شده است، با اسلحۀ تمدن جدید مسلح گردد. وقتی ضعف و انکسار ملت خود را دیدم، دانستم که ما ناگزیریم با سلاح وقت مسلح شویم و آن، آموختن تمام علوم امروزی بود، و گر نه ما را جزو ملل وحشی می­شمردند. پس بایست آن علوم و فنون را ترجمه کنیم و این میسّر نمی­شد جز بدین که اول لغات خود را بدانیم و این کار، نوشتن لغتنامۀ شامل و کافل و تمام لغات را لازم داشت. این بود که من به فکر تدوین لغتنامه افتادم.»
او از وضعیت ادبی کشور خشنود نبود و پیامد تداومش را اضمحلال تدریجی مملکت می­دید و هوشمندانه می­گفت: «بزرگترین ممیّز ما، شعر و تاریخ ماست و اگر زبان ما چنان که می­رود، برود، تا پنجاه سال دیگر فهم شعرها و تاریخش برای ما میسر نیست. و آن ملت که ممیز و مشخصّ ملیت ندارد، ملت نیست و آن شعر و تاریخ متروک می­ماند و یگانه ستون کاخ بلندپایۀ ملیتِ ما از جا می­رود و سقفش بر سر ما فرو می­افتد.» راه چاره چیست؟ بی­تردید نگهبانی از فرهنگ. این است که او علاوه بر تهیۀ آن لغتنامۀ عظیم و تصحیح چند لغتنامۀ کهن، امثال و حکَم فارسی را نیز در سه مجلد گرد می­آورد و دیوان شاعرانی همچون منوچهری، سیدحسن غزنوی، مسعودسعد سلمان، سوزنی سمرقندی، فرخی سیستانی و ابن­یمین را تصحیح می­کند و بر دیوان ناصرخسرو تعلیقات می­نویسد.
اما باز انگیزۀ او فراتر از اینهاست. او می­خواست از سهم ایرانیان در برپایی تمدن جهانی دفاع کند و نشان دهد ایران در طول تاریخ طولانی­اش همواره مشعلدار دانش بوده است و آگاهی از همین سابقۀ ممتد، رگ غیرت جوانان را بجنباند و آنها را از خواب گران بیدار کند. از این روی می­گوید: «و دیگر که خواستم یک بار به نحو اجمال نشان بدهم که اگر علمای ایران را از صفحۀ تاریخ تاریخ دنیا برداریم، نه تنها عالَم اسلام، بلکه جامعۀ بشریت، یا هیچ چیز ندارد و یا در نهایت فقر و بیچارگی علمی و ادبی و صنعتی و اخلاقی است، و این نه غلوّی است که من می­کنم و نه حبّ وطن است که مرا بدین گفته می­دارد. پنجاه سال در رجال و کتب فحص کنید، به همان می­رسید که من رسیده­ام».
اکنون اجازه می­خواهم به جوانان عزیز و دانش­آموختگان ارجمندی که قدر نمی­بینند و یا با مشاهدۀ ناملایمات روزگار، دل از مهرِ میهن می­کَنند و چشم به دیار بیگانه می­دوزند، یادآور شوم که اگر می­خواهید به دین و کشور و مردم ادای ِدین کنید و نامتان به نیکی بماند، باید همچون دهخدا و مدرّس و مصدق و بهار و پیش از آنها، ملاصدرا و باز پیشتر از آنها، حافظ و فردوسی و دیگران و دیگران، صبوری پیشه کنید و با دل خونین، لبِ خندان بیاورید و از سختی­هایی که بزرگان قدیم و جدید ما کشیدند، درس بگیرید و بگیریم و برای نمونه ماجرای چاپ همین لغتنامۀ دهخدا را در نظر بیاوریم که چگونه با محصول عمر کسی که روز و شبش را به تهیه این کتاب گذرانده، برخورد کرده­اند. دهخدا از وزیر دلسوزی یاد می­کند که پا پیش گذاشت تا زمینۀ چاپ این کتاب مهم را فراهم کند؛ اما در تأمین هزینۀ چاپ می­ماند تا اینکه:
«شنیدم از صاحب منصبانِ لشکری،  پاک نهادی پیشنهاد و تقبّل کرده است که از محل فروش پهن اسبان قشون، بودجۀ این کار را تهیه کند! گزارش تأمین اعتبار هزینۀ چاپ لغت به هیأت دولت رفت؛ اما نخست­وزیر وقت به عذر اینکه، یک تن توانایی انجام این کار عظیم را ندارد، با آن همداستانی نکرد. درآمد مورد پیشنهاد را صرف کارهای دیگری کردند و کار چاپ کتاب من معوق ماند.» البته از جهتی بهتر که این کار انجام نشد؛ چون به این ترتیب خدمتی که آن اسبان به فرهنگ ایران می­کردند، بسیاری از سوارانش به ایرانی و مردم و فرهنگش نکرده بودند!
باری، این کتاب می­ماند و دهخدا برای تأمین مخارج خودش و دانشجویانی که یاری­اش می­کردند، مجبور می­شود خانه­اش را به گرو بگذارد؛ اما تا کی؟ رسید زمانی که به درخواست یکی از طلبکاران، اجرائیه صادر شد و نزدیک بود که خانه به همین راحتی از کف برود و او و همسر و فرزندانش (که همین آثار گرانبهاست)، به گوشه خیابان پناه ببرند.
دهخدا با آن روحیۀ طنازش در این باره نامه­ای نوشته که هنوز هم خواننده را متأثر می­کند: «یکی دو تا از طلبکارها موعدشان رسیده است و اگر مهلت ندهند، باید خانه به حراج گذشته شود. برای من آنقدرها فرقی نمی­کند. در جوانی تعلق خاطری به این چیزها نداشتم. مثل چهل سال دیگر که در خانه­های دیگران گذراندم، این چند روز را هم می­گذرانم. در آن طرف هم، در بهشت یا جهنم، گویا جا و منزل را مجاناً می­دهند؛ یعنی تا حالا آنچه خوانده­ایم و شنیده­ایم، همه جا عذابها را برای اهل جهنم نام برده­اند، اما اجاره و کرایه خانه را نشنیده­ام!»
اینجا بود که وزارت فرهنگ پاپیش می­گذارد و در خدمت­رسانی به اهل فرهنگ، خانه را می­خرد تا پس از اتمام کار لغتنامه، مدرسه­ای به نام دهخدا در آنجا تأسیس شود؛ اما متأسفانه بهای این خانه در مدتی کوتاه، بیش از بیست برابر گران می­شود. چرا متأسفانه؟ عرض می­کنم. وزارتخانۀ محترم که احتمالاً دید سزاوار نیست فضای به آن گرانی در دست یک نفر باشد، گاه با قطع برق و گاه با قطع آب و گاه با فرستادن نامه­های تند، خواستار اخراج استاد از خانه­اش می­شود تا به جای آن دبستانی به نام دهخدا ساخته شود! آه از این لطفِ به انواعِ عِتاب آلوده!
تحمل این همه سختی در هنگامی است که انگلیس و فرانسه پیشنهاد می­کنند با پرداخت حق­التألیف و تأمین مخارج استاد، لغتنامه را در کشورشان چاپ کنند؛ اما دهخدا نه تنها نمی­پذیرد، بلکه با ارسال نامه­ای به مجلس شورا، «لغتنامه را به ملت ایران اهدا می­کند» و به گفته یکی از نمایندگان وقت: به هیچ وجه حاضر نمی­شود حق­التألیفی قبول کند. آیا این نشانۀ همان اخلاصی نیست که دکتر شهیدی می­گفت؟
در عین تنگدستی، در عیش کوش و مستی                   کاین کیمیای هستی، قارون کند گدا را
خدا رحمت کند دکتر مصدق را که با جمعی از وکلا، ماده واحده­ای در مجلس به تصویب رساندند که وزارت فرهنگ را مکلف به تأمین مخارج چاپ و نشر لغتنامه می­کند. یک نکتۀ جالب دیگر اینکه ابتدا در آن ماده واحده آمده بود: «پس از اتمام طبع لغتنامه، نصف مجلدات را به مؤلف بدهند»؛ اما تا دهخدا از موضوع با خبر می­شود، می­گوید: «انتظار استفاده­ای از فرهنگ ندارد و از جنبه مادی به کلی دور است» بنا می­شود 200 نسخه از هر مجلد را در اختیار او بگذارند که به افرادی هدیه کند؛ ولی او بعضی سالها از گرفتن آن خودداری می­کند و تازه طی نامه­ای می­خواهد که اگر آن نسخه­ها را جلد می­کنند، جلد معمولی یا ارزان بکنند تا هزینه بر ندارد و یا اصلاً جلد نکنند و با همان جلد شُمیز به او بدهند. گفتنی است که در همین فاصله زمانی، برای آنکه هزینه­ای به گردن کتابخانۀ مجلس اضافه نشود، قرار شد کتابهای مورد نیاز لغت­نامه را که مجلس می­خرد، به امانت نزد دهخدا باشد و پس از آن به کتابخانۀ مجلس برگردد. و آخرین نکته در این زمینه اینکه لغتنامه حق­التألیف نداشت و در قیمت­گذاری آن دهخدا مستقیماً دخالت می­کرد تا به ارزانترین مبلغ چاپ شود و در دسترس مردم قرار بگیرد.
آیا اینها نشانه خلوص نیت این مرد نیست؟ بزرگمردی که در توجیه شرح و بسط زندگینامه مشایخ صوفیۀ ایران می­نویسد: «این بسط و سعه را روا شمرده­ام؛ چه، عقیدۀ من این است که برای اخلاق، بلندتر از افکار و اعمال متصوفۀ ایران در همۀ اعصار و قرون و در همه جاهای این عالم، ندیده­ام و دنیای امروزین هر روز که بخواهد به معنی لفظ "آدمی" آشنا شود، باید از تور این طائفه اقتباس کند و رهایی یابد.» جالب است بدانیم که چنین فردی (همچون بسیاری دیگر از دانشوران) از تهمت بددینی در امان نماند. کسی که در اواخر عمر می­نویسد: «پس از سپاس ایزد – عزّ ذکره – و ثنا و درود بر خاتم پیامبران مصطفی (ص)، چنین گوید گردآورندۀ این کتاب، علی اکبر دهخدا – وفقه الله لطلب مرضاته – که: ایزد تعالی در سایۀ رفاه و آرامش صلح و امان... مرا توانایی آن داد تا زبان شیرین و توانگر و پهناور فارسی عصر را لغتنامه­ای کنم، مزیّن به امثال و تعببیرات و تشبیهات و تراجمِ پاره­ای بزرگان هر عهد و بعضی نامهای جغرافیای هر مُلک، تا آنجا که مرا دستگاه بود، نه به اقصای حمد کمال؛ چه، مطلقِ کمال مخصوص ذات او – تقدست اسمائه – است و آدمی پیوسته در راه کمال است و چگونه دعوی کمال زیبد کسی را؟ ...»
از ایمان و اخلاق و مصائب دهخدا گفتیم، از هشدارهای دلسوزانۀ این فرهنگ­نویس متعهد نیز بگوییم که در دوره­ای که تلاش گسترده­ای برای زدودن واژگان عربی و در واقع بیگانه نماییِ فرهنگ اسلامی می­شد، شجاعانه می­گفت: «زبان فارسی ملکۀ زبانهای دنیاست و هرکس بگوید "باید فارسی خالص باشد!، اول در قیافۀ او نظر باید؛ اگر آثار حُمق و گولی پیداست، جای ترحم است و اگر پیدا نیست، بی­هیچ شبهه مزدور دشمنان است! بیرون ریختن عربی از زبان فارسی، بدان می­ماند که کسی به آمریکایی پیشنهاد کند که: معادن زر شما اصلاً مال سرخ­پوستان بومی بوده و حالا شما با این تمدن و ترقی، سزاوار نیست که از مرده ریگِ آنان داشته باشید، بیایید تمام زرها و عمارات و شهرها و کارخانه­های شما که بدان زر تهیه شده، از جا برکنیم و به دریای محیط بریزیم... بی­سوادی با بیرون کردن عربی پوشیده  نمی­شود، بلکه با الفاظِ موضوعه، زحمت دیگری بر خود می­افزایند. لغتی از عرب را اگر ما نداریم، حتماً باید نگاه داریم؛ چه، 1300 سال استعمال، آن را مال ما کرده است».
این اندرزِ کسی است که عمرش را در خدمت به مردم و تلاش برای گسترش فرهنگ و آزادی و آزادگی سپری کرد و آگاهانه از هر نوع امکانات متصوری که فعالیتهای سیاسی ممکن بود برایش بیاورد، گذشت و در ثبت و ضبط لغت که پایه و مایۀ هر زبانی است، به جان کوشید و ادبیات فارسی را که رکن مهم وحدت و هویت ملی ماست، غنا بخشید و افزون بر مشارکت در جنبش مشروطیت، از نهضت  ملی شدن صنعت نفت نیز کاملاً حمایت کرد و در نتیجه، پس از کودتای خفت­بار 28 مرداد، مأموران به خانه­اش ریختند و سخت کتکش زدند و احضار و بازجویی­اش کردند؛ با این همه، او از پا ننشست و نامه سرگشاده علیه کنسرسیوم نفت را در سال 1333 امضا کرد که در پی این کار، نام پرافتخارش را از خیابان محل زندگی­اش برداشتند. هیچ یک از این امور در ارادۀ مردانه­اش خللی وارد نکرد و او را از انجام وظیفه دینی و میهنی­اش، بازنداشت؛ زیرا از کودکی درس وطن­داری آموخته بود؛ چنان که در شعری می­گوید:
هنوزم ز خُردی به خاطر در است          که در لانۀ ماکیان بُرده دست
به منقارم آن سان به سختی گَزید           که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید
پدر خنده بر گریه­ام زد که: هان!            وطن­داری آموز از ماکیان
فرصت را مغتنم می­شرم و یاد مرحوم استاد پروین گنابادی را نیز گرامی ­می­دارم که به قول شادروان دکتر زرین­کوب، «کارهای پهلوانی می­کرد»، از جمله ترجمه استادانۀ «مقدمه ابن خلدون»، ضمن اینکه از همکاران کوشای محروم دهخدا هم بود و تا سالها پس از او نیز با سازمان لغتنامۀ دهخدا همکاری داشت و در زندگینامۀ خود نوشتش می­گوید: «به علت وجود همکارانی مانند مرحوم دکتر معین و دکتر شهیدی و دکتر دبیرسیاقی و دیگران، می­توان گفت این سازمان یکی از سازمان­هایی است که افراد با ایمان و با دلبستگی به اصل کار، وظایف خود را انجام می­دهند و از هر گونه هدفهای مادی و جاه­طلبی و برخی از ستیزه­گریهای ناشی از حسادت و نفاق برکنار است». همچنان که خود هم این گونه بود و تا آخر عمر با تنگدستی زیست، اما مناعت طبع و علم­دوستی و پرکاری را کنار ننهاد.
در پایان سخن، نیمۀ یزدی وجودم می­گوید: چگونه از کرمان و کرمانیان و خراسانیها یاد کردی و یزد و یزدیان را به خاطر نیاوردی؟ در حالی که سازمان لغت­نامه از موقوفات مرحوم دکتر محمود افشار یزدی است که به دانشگاه تهران سپرد. اکنون بر من واجب است که افزون بر مرحوم علامه دهخدا و پروین گنابادی، به روح دوست تازه در گذشتۀ هنرمندم، استاد خسرو افشار درود بفرستم که عنایت خاصی به روزنامه اطلاعات داشت و در ماههای پایانی عمر شریفش، گنجینه­ای ارزشمند از تصاویر و نشریات بسیار قدیمی به آرشیو مؤسسه اطلاعات بخشید. بر پدر بزرگوار و برادر پرکارش مرحوم ایرج افشار نیز درود می­فرستیم. روانشان در بهشت برین شاد باد که همگی گویی این بیت حکیم فرزانۀ طوس را به کار بسته بودند که:
جز از نیکنامی و فرهنگ و داد             ز کردار گیتی مگیرید یاد